رضا قليخان هدايت

1477

مجمع الفصحاء ( فارسي )

زمين شد ز لعل ستوران ستوه * همى كوه دريا شد و دشت كوه پدر را نبد بر پسر جاى مهر * تو گفتى همى خون خروشد سپهر بكشتند چندان ز هر دو گروه * كه شد خاك دريا و هامون چو كوه رزم رستم و افراسياب چو افراسياب آن درفش بنفش * نگه كرد با كاويانى درفش بدانست كو پيلتن رستم است * سرافراز و از تخمهء نيرم است برآشفت برسان جنگى پلنگ * بيفشرد ران پيش او شد بجنگ چو رستم درفش سپه را بديد * بكردار شير ژيان بردميد درآويخت با سركش افراسياب * ز پيكانش خون رفت چون جوى آب خدنگى كه پيكانش بد بيدبرگ * فرودوخت با تارك ترك ترك يكى نيزه سالار توران سپاه * بزد بربر رستم كينه‌خواه سنان اندرآمد بچرم كمر * به ببر بيان برنشد كارگر تهمتن بكين اندر آورد روى * يكى نيزه زد بر بر اسب اوى تكاور ز درد اندرآمد بسر * بيفتاد از آن شاه پرخاش‌خر همىجست رستم كمرگاه اوى * كه بىرنج كوته كند راه اوى نگه كرد هومان بديد از كران * به گردن برآورد گرز گران بزد بر سر شانهء پيلتن * ز لشكر خروش آمد و انجمن بتابيد رخ پهلوان سپاه * ز پس كرد رستم همان‌گه نگاه سپهدار توران بشد زيردست * يكى بارهء تيزتك برنشست به صد حيله از چنگ آن اژدها * ورا كرد هومان ويسه رها چو از جنگ رستم بپيچيد روى * گريزان همىرفت پرخاش‌جوى زمين سربه‌سر كشته و خسته شد * همه لاله و زعفران رسته شد سپردند اسبان همه خون بنعل * همه پاى پيلان به خون گشت لعل بلشكرگه خويش گشتند باز * سپه كشته و خسته و با نياز